![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:31 توسط محسن و الهه |
|
|
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:8 توسط محسن و الهه |
|
|
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:49 توسط محسن و الهه |
|
|
دنيا به مثال کوزه اي زرين است
اين آب کمي تلخ کمي شيرين است از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم هنوز شمع سوزان توام اين کونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:33 توسط محسن و الهه |
|
|
اگه ميتونستم تو دنيا يه چيزه ديگه باشم
اشك ميشدم چون : تو چشمات متولد ميشدم رو گونههات زندگي ميكردم رو لبات بميرم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:27 توسط محسن و الهه |
|
|
دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد »
و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام» دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي » |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:10 توسط محسن و الهه |
|
|
دلم گرفته از آدم هايي كه مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي كه مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي كه زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:42 توسط محسن و الهه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:13 توسط محسن و الهه |
|
روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند. كسي نه شاخه گلي مي آورد نه برايش مي خنديدند و نه مي گريستند . وقتي رفت همه آمدند ، برايش دسته گل آوردند سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند . شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:41 توسط محسن و الهه |
|
|
وقتي پيشم نيستي و دوري
اونقدري که نمي بينمت مي گم مي گذره اين چند روزم تو رو تو آغوش مي گيرم حالا وقتي که پيشمي تو دستات وقتي توي دستامه ![]() فکر مي کنم که آخرش تو مال من نيستي مي ميرم هر جاي دنيا که باشي تو چشم من تا آخر دنيا دنبالت مي مونه بدون که تو دنياي ديگه دوباره دستاي گرم تورو مي گيرم مي کشه اين فکرمنو آخر که مال کس ديگه بشي ديوونه ديوونه نمي دونم ميدوني که من هر چه ازت دور بمونم زود مي ميرم اما روزي مياد ما دوتا نگو توي اين دوري از هم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:12 توسط محسن و الهه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 16:24 توسط محسن و الهه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:30 توسط محسن و الهه |
|
|
حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:31 توسط محسن و الهه |
|
|
اگر فکر ميکني که رفتنت باعث شکستم ميشود
اگر فکر ميکني که از پس رفتنت اشک ميريزم اگر فکر ميکني که با نبودنت لحظه هايم خالي ميشوند اگر فکر ميکني که هر لحظه دلم برايت تنگ ميشود اگر فکر ميکني که بي تو ميميرم بسيار درست فکر کرده اي خب تو که ميداني نبودنت را تاب نمي اورم پس بمان. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:25 توسط محسن و الهه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 18:29 توسط محسن و الهه |
|
|
خيلي سخته گله ارزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار زير لب بگي : گل من باغچه ي نو مبارک.
اي تنها نياز زنده بودنم، اي آغاز روز بودنم، اي نيمه پنهان من، تو را با تمام وجود دوست دارم و مي پرستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:46 توسط محسن و الهه |
|
|
توبه مي کنم ديگر کسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود چشمانم را مي بندم ... توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه (!) قول مي دهم نامت را بر زبان نمي آورم لبهايم را مي دوزم توبه مي کنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندازم براي هميشه و به کوير تنهايي سلام ميکنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:37 توسط محسن و الهه |
|
|
من از ساعت متنفرم ، از اين اختراع عجيب بشر ، که جاي خالي تو را به رخ دلتنگيهاي من ميکشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:28 توسط محسن و الهه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 16:7 توسط محسن و الهه |
|
مطمئن باش و برو. ضربه ات کاري بود .دل من سخت شکست وچه زشت، به من و سادگيم خنديدي . به من و عشقي پاک که پر از ياد تو بود و به يک قلب يتيم که خيالم مي گفت تا ابد مال توبود. تو برو, برو تاراحتترتکه هاي دل خودرا آرام سرهم بندزنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:37 توسط محسن و الهه |
|
|
گفتند: مسافري آمده از راهي دور وبا خودش باران آورده، باران عشق! وتوسراسيمه آمدي. مسافر باراني عشق را در دستهاي تو گذاشت ورفت. وتواما.... با دستهايت چه کردي؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:33 توسط محسن و الهه |
|
بمون ای فصل خوبه قصه های عاشقانه چه سخته بی تو رفتن همیشه غصه های اشنایی نا تموم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:17 توسط محسن و الهه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:39 توسط محسن و الهه |
|
|
سوختم ... سوختم ... باران بزن شاید تو خاموشم کنی ... شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی ... آه باران ! من سراپای وجودم آتش است ... پس بزن باران ... بزن ... شاید تو خاموشم کنی ... ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:10 توسط محسن و الهه |
|
|
آیا می دانی که چه ساده می توان عاشق شد و چه ساده تر متنفر ...! فاصله بین عشق و نفرت فقط یک قدم است... ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:5 توسط محسن و الهه |
|
|
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور ! مثل خواب دم صبح ! این قطعه را با همه زیباییش تقدیم می کنم به مهربانی که می دانم با دیدنش اشک به دیدگانش خواهد نشست چون خوب می دانم که سهراب را می ستاید و پس از آن تقدیم به تمامی دوستان. اوقات خوشی را از یگـــانه اهـــورا مزدایـــار در این مرز و بوم آریایی برایتان آرزومندم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:5 توسط محسن و الهه |
|
|
در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:56 توسط محسن و الهه |
|
|
مي گن خدا ابر رو به گريه در مياره تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد يادت نره بخندي گل من.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:27 توسط محسن و الهه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:25 توسط محسن و الهه |
|
|
شايد خطا کردم . و تو بى آنکه فکر غربت چشمان من باشى ، نمى دانم کجا ، تا کى ، براى چه ولى رفتى و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مى باريد . و بعد از رفتنت يک قلب دريايى ترک برداشت ؛ و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمى خاکسترى گم شد . تمام بال هايم غرق در اندوه غربت شد ، و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود . و بعد از رفتنت انگار کسى حس کرد كه من بى تو تمام هستى ام از دست خواهد رفت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:45 توسط محسن و الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام عرض میکنیم خدمت شما دوستان عزیز امیدواریم که همیشه خوب باشید.مرسی از اینکه به وبلاگ کوچولوی ما سر زدید. من الهه با دوست خوبم محسن شريكيم .امیدواریم که از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.یه نظر کوچولو یادتون نره.
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اسفند 1387 دی 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|